تبليغاتX
انگشت اشاره


انگشت اشاره

نشسته م  Machouca   رو دیدم، کلی بین فیلم غصه خوردم، کلی اشک ریختم.انگار کن داشتم فیلم تهران 3-4سال پیش رو می دیدم، که انگار من بودم که بین ماشینا تو ترافیک می چرخیدم و تراکت پخش می کردم و به ادما لبخند می زدم و خوش بودم. که ناخونام لاک سبز داشت و انگشتام می شد "وی" و برای همه ی ادما ارزوی ویکتوری می کردم...که چقد بعدش گریه کرده بودیم.چقد دویده بودیم، چقد ترسیده بودیم، چقد خودمون رو انداخته بودیم تو کوچه ها، تو خونه هایی که لای درشون باز بود، چقد نفس نفس زده بودیم، چقد دستامونو گرفته بودنو کشیده بودنمون تو مغازه ها و کرکره ها رو کشیده بودن پایین...چقد اینا از یادم نمی ره. که دیروز صب که تو ونک بودم، که هر روز که قدم می ذارم تو انقلاب، که مسیرم می خوره به هفت تیر چرا صحنه هایه اینهمه سال پیش یادم نمی ره؟؟؟چرا؟...لعنت به "ماچوکا" که منو پرت کرد تو درد ِ شهر خودم، که منم اشک ریختم به پای مردم "شیلی" سالهای  1973...

اهنگ متن فیلم، اهنگ تیتراژش جز اون اهنگ هایی بود که ادم رو درگیر خودش می کرد...

کارگردان این فیلم اندرس وود می باشد.که در واقع این فیلم یک جوری بیوگرافی خوده این ادم ه...اینکه یه ادم می یاد می شینه چیزایی که خودش تو بچگی دیده روایت می کنه و به تصویر می کشه به نظره من ارزش دیدنش رو کلی تا داره...با گریه نشستم همه ی خاطرات این ادمو گوش کردمو خاطرات خودمم زنده شد

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 14:55 نويسنده پرستو| |

تکليفِ تمام ترانه‌های من
از همين اولِ بسم‌اللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستاره‌ی از شب گريخته‌ی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!


همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمی‌دهم!

سیدعلی صالحی

تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391سـاعت 9:2 نويسنده پرستو| |

 

خب درسته که ساعت 7صب از خونه می زنی بیرون...درسته که از سره ونک تا فیلان جایک که تو گفتی که قده 10قدمه فندقی ه اقاهه ی راننده تاکسی 5000تومن ازت پول می گیره، درسته که وقتی از تاکسی پاتو می ذاری پایین و پولشو می دی حس می کنی که سرت کلاه گذاشتن، که وقتی دره تاکسی رو می بندی فک می کنی که راننده تاکسیایه همه ی دنیا این شکلین، که اگه مسیرت رو ندونی خداد تومن ازت می گیرن و می برن وسط یه بیابونی که هیچ ربطی به اون ادرسی که نشونشون دادی نداره پیادت می کنن، یاده اون دفعه گم شدنتون تو" پکن" می یوفتی،که اقاهه برده بودتون خارج از شهر پیاده تون کرده بود، که ربطی به اخلاق دله دزدانه ی ایرانی جماعت نداره،  که 45 دقیقه همه ی اون مسیری که اقا رانندهه به اسم دربست اورده و اشتباه اوردتت رو پیاده برمی گردی تا برسی به ادرست، درسته که وقتی زنگ اف اف جایی که می خواستی و فشار می دی و بعد از گفتن کیه خانومه، صداتو صاف می کنی و می گی ببخشید برا پر کردن فرم استخدام مزاحمتون شدم، درسته که خانومه با صدای جیغ و خواب الوده ش می گه که ظرفیت تکلمیله، تق گوشی ه اف اف رو می ذاره جاش...که هیچ حواسش نیس که باید با  دخترکی که صب بزک کرده و از خوابش زده با صد امید امده اینجا که یک فرم خاک برسریه استخدام پر کند مهربونتر رفتار کرد، که درسته پشت در وا رفتم، که مانده بودم 10 صبح این ور شهر که ساعتها تا خونه فاصله داره، که ساعتها تا شروع کلاس دانشگا فاصله دارم باید چیکار کنم...همه ی اینا درسته. درست، اما یادت می یاد که 2 کوچه بالاتر، بالای همون سربالایی دومیه گاندی،یه پاساژه که توش پره از کلکسیونه کافه ها، کافه ی فرانسوی، کافه ی ایتالیایی، کافه ی چی و چی...گوشی ت رو خاموش می کنی، می پیچی تو کافه هه، بین اون صندلیایه برعکس رو میزه کافه که نشون می ده که وقت زیادی زودی رو برا کافه رفتن انتخاب کردی.اما بار تندره  در جواب اینکه ببخشید اقا الان سرویس می دین؟ بت لبخند زده، یکی از میزاش رو درست کرده برات، صدای موسیقی فرانسوی شو زیاد کرده، با ظرف شکر و منو-ش برگشته...گاندی،صبح  تهران، هوای خنک ِ امروز، کافه ی خلوت اول صبح، افتاب ملس ، بویه گل هایه به ردیف شده ی گلدونایه جلویه پنجره ی کافه ، من ِ تنها ،گوشی خاموش، کافه ی فرانسوی، اهنگ فرانسوی، قهوه ی فرانسه با خامه و کیک شکلاتی  ...

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391سـاعت 23:15 نويسنده پرستو| |

مثلا همین لواشک ... یعنی اصلا همین آلو ... فکرش را می کرد که یک روز این طور له شود؟ ... که پهن شود روی زمین ... که خورده شود ... یعنی اصلا همین شکوفه های آلو ... نشسته اند یک طورِ ناز داری رویِ درخت که انگار همیشه ی عالم قرار است آن بالا باشند ... یکی هم نیست برود بغلشان کند بگوید عزیزکم ... دنیا این طوری ها که خیال می کنی نیست ... زنبور می آید نیشت می زند ... باد می آید می خورتت ... بچه می آید می کندت ... گنجشک می آید می شاشد رویت ... اصلا کسی این ها را گفته بودش؟ ... فوقش آقایِ درخت گفته باشد که بزرگ می شوی آلو می شوی ... رنگی می شوی ... شاد می شوی ... آقایِ درخت جرات داشت بگوید آلو شدی یک وقتی می بینی کِرم همچین آمده گازت گرفته که بچه تا ببیندت دو پا دارد دو پا قرض می کند و فرار می کند؟ ... به خدا اگر داشته باشد جراتش را ... گفته بود کرم نیاید؛ دندان می آید؟ ... دندان نیاید می اندازنت توی دیگ قُل قُل می خوری ... گرمت می شود ... گفته بود دیگ کولر ندارد؟ ... گفته بود ملاقه می آید میزند توی سرت؟ ... نگفته بود ... والا نگفته بود ... بِلا نگفته بود ... حالا آدم ها می روند شکوفه می شوند فکر می کنند به به و به به، چه زندگی همه چیز تمام شده ... به ولله اگر شده باشد

از اینجا اوردمش...دونقطه دی

تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391سـاعت 14:4 نويسنده پرستو| |

نسبت به همه شون گارد گرفته بودم...شده بودن اکیپ های مختلف و من جزء هیچ گروهی نبودم و بینشون تو رفت و امد بودم و بین همه شون سرک می کشیدم، اینجور بودنم برایشان پذیرفته شده بود...خوشم نمی امد از اینکه 2روز که از اشناییشان می گذشت می نشستند از هم می پرسیدند که تولد همدیگر چه روزی است و برای هم کادوی تولد می خریدند.برای هیچ کدامشان کادوی تولد نخریدم.به من چه...ادم برای عزیزه دلهایش کادوی تولد می خرد،نه از سره اشنایی و اجبار... که همه ی هستیه دلشان را برای هم می گفتند...من؟ می امدم.جزوه م را می نوشتم. به ضرورت وقت اضافی بین کلاسها کنارشان می نشستم ، چیزی می خوردم ، خداحافظی می کردم و راهم را کج می کردم سمت میناهه، سمت زندگانیه خودم... روزهایه دانشجویی هر ادمی حول و حوش دنیایه اطراف دانشگاهش می گذرد. دنیایه دانشجویی من تویه انقلاب بود، جایی که هر روز برای رسیدن به انجا یک ساعت با دانشگاهم فاصله داشت...پرستویه دانشجو را کوچه پس کوچه های انقلاب بیشتر به قاب کشیده اند تا کوچه های پونک....داشتم می گفتم. هیچ وقت نمی گذاشتم بهشان نزدیک شوم، نه می شد کنارشان پاکت سیگارت را دربیاوری، سیگار تعارفشان کنی.نه موقع اتیش نداشتنهایت ازشان فندک قرض کنی...نه می فهمیدند عباس معروفی کیست نه از خواندن فیلان شعر شاملو و شنیدن "نامه" های سید علی صالحی با صدای خسرو شکیبایی به فنا می رفتند... نه می شد از کله خری هایت تویه عاشقی بگویی نه از.ان روزها انها برایم شده بودند ادم های یک کابوس.شده بودند ادمهایه دهه ی 60ای.که تمام چشم شان به شناخت ادمها به تنبونشان و جنسیتشان است و من شده بودم دانایه کل.شده بودم ادمی که غم معنویت را بیشتر دارد....الان هم فرهنگ لغتمان یکی نیست.الان هم خودم را جامانده ی دهه ی 50 ای می دانم بین این برهوت 60.-شما بگیر غرور، شما بگیر از بالا به خود دیدن، باور خودم را از خودم،تعریفم را از خودم که نمی توانم پنهان کنم،حداقل اینجا دیگر نه-...جنسمان یکی نبود...نه دانشگاهم را دوست داشتم. دانشگاه من جایی ان ور نرده های سبز رنگ کشیده شده از 16اذر تا سر قدس جا مانده بود...دانشگاه من جایی بین ان محوطه ی بزرگ و پردرخت و صندلی های رنگ و رو رفته ی بی نفس ِ تهران جا مانده بود... دانشگاه من جایی روی همان دیوارهای سیمانی ای که هر روز دستم را مثل ژولیت بینوش BLUE  می کشیدم روی دیوارهایش از غم نداشتنتش ، از غم نداشتنها، از بغض ..جایی همان جاها ،جا مانده بود.....دانشگاه من جایی....

می گفتم،می گفتم که دانشگاهم را دوست نداشتم.رشته م را هم...رشته ی من...رشته ی من دیگر کدام گوری جا مانده بود؟...همان جایی که مینا همین 2-3 ماه پیش برگشت گفت، هی پری همه مون از بُهت کنکور و رشته هایی که قبول شدیم همون سال اول در اومدیم. همون کلی واحد حذف شده و پاس نشده و فیلان هم داریم.اما تو هنوز 4ساله که از بهت اون روز لعنتیه 15 مرداد87 که جوابایه کنکور رو دادن در نیومدی،در حالیکه تو تنها کسی هستی که همه ی واحدهای برداشته شده رو همون ترم،بدون هیچ حذفی پاس کردی...رشته ی من ؟...رشته ی من همون جایی  جا ماند که فکر می کردم که با قبول شدنش دنیایم،زندگیم زیر و رو می شود.کسی چه می داند،شاید گناه این زندگیه لعنت شده ی من تقصیر ان رشته ایست که قبولش نشدم....گناه این بغض همیشه گره خورده ی تویه گلوی من و این اشک هایه همیشه اماده ی فوران هم...

بچه های هم دانشگاهی هم که...

یک هفته ی دیگر من دانشجو بودنم تمام می شود...غمگینم. بیش از انچه که باید... دلم برای همان دانشگاه لعنتی، همان رشته ای که به لعنت خدا هم نمی ارزد،برای ادمهایی که حتی یک بار نگفتمشان که در دلم چه ها می گذرد، یک بار نگفتمشان اشک هایم را، و هیچ وقت هم نخواهم گفت...دلم برای ان بوفه ی لعنتی، دلم برای هر چیز کوفتی تنگ می شود... برای کسانی که هیچ وقت فکر نمی کردم  که این روزها چیک چیک ازشان عکس خواهم   گرفت و فایل" کره خرهای  یونی" را تند تند پر خواهم کرد از عکسشان که دو روزه دیگرِ کوفتی ، دوسال دیگر ِ لعنتی دلم که هوایشان را کرد، عکسی داشته باشم که قیافه ی نکبتشان را ببینمو های های اشک بریزم....آین روزها یاد گرفته ام با هم خندیندها.هر چند فاصله دار ... یاد گرفته م با ادمهایی که با هم شروع می کنی و با هم به نقطه ی اخر می رسی.یک جایی که خودت هم حواست نیست چیزی می سازی که برای این باهم ساختنها دلت تنگ می شود...

رفته م 10تا کارت پستال خریده م.برای همه شان...می خواهم توی این 10تا کارت پستال چیزکی بنویسم،بشود برگ سبزی و بماند دستشان، به رسم خداحافظی...متن ندارم، شعرنیز،نوشته هم...کمکم کنید.اگر چیزه قشنگی دارید که فکر می کنید می توانم ازش استفاده کنم،برایم بگذارید...

تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391سـاعت 22:52 نويسنده پرستو| |

می دونم خیلی فاصله دارم با اون زندگانیه توی ذهنم.می دونم ...می دونم چیزایی که  تویه اون ذهنم هستن خعلی با روند زندگی من متفاوته.می دونم...می دونم که تویه همه ی این راه تنهام. که هیچ کسه دور و برم نه این راه طولانی رو می خواد نه این راه دور رو...انگار کن که خواسته م یه جاده ی خاکیه که می خام اسفالتش کنم کلی خدمات رفاهی اون وسطاش بزنم...که جاده هه خاکیه اما از  اون جاده هاست که وقتی برسی اونجاش که باید، هیچ جاده و ویوو -یی مث اون نخواهد بود.انگار کن همین دبی خودمون. که چی بود و چی شد.که بوجود اومدن اون برج ایه سر به فلک رسیده ربطی به لم یزرع بودن زمینش نداشته.به داغ بودن خورشیدش و بخشنده نبودن اسمونش هم.به تلاش ادمش  ربط داشته.به باور ادمش به شدن....همین قدر که برا همه قابل باور نبوده تو دبی برف؟ بعله.در حد همچین کاری.که حتی اگه اسمون زندگیم چیزایی که می خوام برام نباره رو مث برفایه این اقایه دبی وارد خواهم کرد.انقدر جدی م ینی تو خواسته م....می دونم همه نگاهاشون اینجوریه که :نمی تونه.تا یه جا می ره خسته می شه می کشه کنار...که مثل الان همه می گن برو موضوع این پروژه ی کوفتی پایانیتو عوض کن.زیادی سختش رو برداشتی.که گیر می  کنی توش.که تو بچه بزغاله ای که تمام این ۴ سال هرچی خوندی-از ادبیات و فیلم و نقدر هر کارگردانو هر فیلمه مربوطه و غیرمربوطه و زبان خارجه جز امار -چطو میخوای همچین پروژه ای رو هندل کنی؟...گفتم می تونم.گفتم می خوام همه ی این کم کاری ۴ساله رو ۲ماهه جبران کنم.کمرم می شکنه؟بعله.اما باید انجامش بدم که وقتی لیسانسه رو دادن دستم لبخند بزنم و بگم خب پس امار و انفورماتیکی که میگفتن اینه...
تاريخ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391سـاعت 12:48 نويسنده پرستو| |

گاهی هم زندگی این شکلی می شه...می شه منی که تازه از خونه ی عزیزجونش برگشته، لباساش رو در اورده ،از بین خوراکیایی که دو شب قبلش با مامانش رفته از فروشگاه خریده، کرم کارامل" می ماس "رو واسه خوردن ترجیح می ده،هیچ حاله بدی نداره ، نداشتن حال بد نه یعنی اینکه خوبه، از بین سی دی اش ، سی دی ای که روش نوشته "ویرانگر" رو انتخاب می کنه و پلی می کنه .لم می ده و محو می شه تو صدای "مدرس"...

...

بعد عشقت ، بعد عشقم

قسم دروغ نخوردم

بازیه برده رو باختم

به تو باختم و نبردم

وقت گریه هات دلم رو

به شب و شعله کشیدم

حقمو دادی و رفتی

من به هیچی نرسیدم

...

چه عذابیه که امشب  تو رو دارمو ندارم

موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم....

 

قاشق اخر کرم کارامله ، عاشق این انسجام شکر و تخم مرغ م.عاشق این دسر فرانسوی فوق العاده م...فک می کنم خوشی همین ثانیه هایی که دارم می گذرونم، خوشبختی هم..لذت نیز...همین لحظه هایی که می فروشمشون تا خوشبختی بزرگتر، لذت چشم گیرتر بدست بیارم. ته ش هم هیچی نصیبم نمی شه...هیچ وقت هم این لحظه هایه ساده م ، هیچ وقت این لم دادنا ، این کرم کارامل خوردنا یادم نمی مونن...من اعتقاد دارم به "بی خبری ،خوش خبری"...من اعتقاد دارم که گاهی همین لحظه هایی که اسمشون رو من گذاشتم تایم های "خنثی" بهترین لحظه های زندگیمن...که نه بدی داری تو زندگیت نه چلنجی ، نه فکرمشغولی ای.نه اتفاق فوق العاده و پرشور و هیجان انگیز و پر از لبخند –دار....که زندگی ،روزمره می ره جلو... هرچند که عاشق ادمی نباشم.هر چند که عاشق نداشته باشم... می شه اسم خوشبختی رو واسه اون لحظه ای که از پشت شیشه ی  شیرینی فروشی  می گذرم و هوس خوردن شیرینی های خامه دار بذاق های دهانم رو آبدار می کنن و برمی گردم و می گم اقا برام یه کیلو از این شیرینی های تر-تون بدید.هی می گم از اینا بذارید، یه چن تا از این یکیا...ردیف رولت هاشو بیشتر بذارید. از اونا که روش پودر نارگیل داره نذارید لطفن، از این قهوه دار ها بیشتر بذارید... وقتی که از مغازه می یام بیرون، یه لبخند خوب توم هست، هرچند که رو صورتم نباشه.انگار کن که فاتح همه ی دنیا شدم.من، با اون جعبه ی شیرینی توی دستم...که همه ی راه ترکیب خامه و توت فرنگی شیرینی ها و بوی پودر قهوه ی قوی ای که روی شیرینی ها از بین جعبه رد می شه می شن همه ی فکر مشغولیم تا  تمام پیاده رو ها رو تندتر  بگذرونم. که به یه لیوان پر از چایی و شیرینی ها برسم...اسم این لحظه ها چیه؟ اسم این لحظه های خنثی ایه بی خبر چیه؟اسم این لحظه های بی بار؟

می دونم که خوشبختی نیس.که خوشبختی کلمه ی غلو شده و بزرگیه برا این لحظه ها.اما بدبختی هم نیس.اسم لحظه های بین این دو اتفاق چیه؟ بار این لحظه هایی که نه به مثبتی خوشبخیته نه به منفی ای بدبختی؟ "خنثی"کلمه ی بی انصافانه ای واسه این لحظه ها نیس؟....

 

 

 

 

 

 

تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391سـاعت 21:39 نويسنده پرستو| |

خوب بعضی فیلم ها هم می شوند dogtooth. .که نمی دانی به دوستانت معرفی ش کنی برای دیدن یا نه.بس که خاص است.بس که می دانی هرکسی نخواهد پسندیدش... بیشتر که فکر می بینی می بینی که باید به انهایی این فیلم را بگویی که "میرا"کریسوفر فرانک را دوست داشته اند...که می فهمند وقتی که مفاهیم را با تصاویر سورئال به انها نشانمی دهند.حال که تفاوتش با "میرا" این باشد که حس و حال ان فیلم عاشقانه ست .که با تمام شدن فیلم یک غم عمیقی می نشیند روی دلت... یک تعجب.یک: اوه خدای من... که حتی فیلم یک دیالوگ خاصی نداشته که بخواهی بیایی بنویسیش.بس که کلمه های این فیلم،دیالوگ هایش خارج از متن فیلم بی ربط و بی معنا بنظر می اید...

که در طول فیلم هی فکر می کنی واقعن پدر و مادرها-والدین- چقدر می توانند نسبت به فرزندانشان مستبد باشند؟که تا کجا می توانند ارزش های خودشان را بر روی فرزندانشان تحمیل کنند؟تا کجا حق دارند فکر کنند که حق با انهاست؟که درست و غلط کارها را تنها انها می دانند؟

اوممم.یک جاییش هست که پدر خانواده رفته پیش کسی که داده سگش را برایش رام کند.او می گوید که تو باید بدانی از سگ ت چه می خواهی.یک رفیق،جنگنده،نگهبان ،یک همراه وفادار یا...بعد من همه ش داشتم فکر می کردم که باید از پدر خانواده می پرسیدند باید بدانی از فرزندانت چه می خواهی؟ یک سری فرشته های معصوم؟ فرزندانی رام؟ یا یک سری ادم باقی مانده نسل خودش که بقای نسلش را بهمراه داشته باشد درحالیکه این ادم ها یک سری ادم های تهی مغز هستند که حتی با 20سال سن داشتنشان بهشان اجازه نداده که اسم اشیاء دنیای بیرون به درستی بدانند....

که فیلم بی دیالوگ و هولناکی ست.که خوب بلد است ادم را توی شک نگه دارد... خشونت روان شناختانه ی فیلم ادم را یادفیلم های  جناب "هانیکه" می اندازد.من را حداقل...

 

تاريخ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391سـاعت 21:38 نويسنده پرستو| |

من از رفتن ادم ها غصه م می اید.من بخدا درد رفتن از یادم نمی رود...کدام دنیا.کدام خدا رفتن را خلق کرد؟ نداشته.مطمئنم که ان خدا رفته ای نداشته .اگر می داشت دردش را می فهمید فعلش را صرف نمی کرد...

 

*دل تنگتان می شوم...دل تنگ دوست بزرگتری که هیچ نداشته بودمش

تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391سـاعت 19:39 نويسنده پرستو| |

...مهران زیر گوشم می خواند: انگار مادرم گریسته بود ان شب/ ان شب که من عروس خوشه های اقاقی شدم...

بعدها که می دیدی ام ،می گفتی : با همین ادا و اطوارها قاپ تو رو دزدید!

می گفتم :من که خر نبودم، پروانه جان!

می گفتی:د ِ بودی!خود فروغ فرخزاد هم قد تو خر نبود!

و من شعرها را در اشپزخانه با پلو ابکش می کردم،می کشیدم به سیخ و روی اجاق کباب می کردم،"همه ی هستی من، همه ی هستی من " می گفتم و معلوم نبود مهران هستی کی را فیلم می کند.پروانه جان ، من تا ان موقع هیچ فیلمنامه ای از او نخوانده بودم. ولی مطمئن بودم که این بار م یخواهد هستی ِ من را فیلم کند.بلند شو، پروانه .یک چای بریز تا برایت تعریف کنم.جای شهاب خالی که بخواند"پری حرفامو گوش کن! پاشو سماورو جوش کن!"

 

                          امده بودم با دخترم چای بخورم/شیوا ارسطویی

 

تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391سـاعت 19:35 نويسنده پرستو| |

miss-A